تبلیغات
حكایت آن كوچ سرخ - مرد یل
شهادت تقدیری است كه در عرصه هستی و حیات یك ملت جریان پیدا میكند. امام خمینی (ره)

مرد یل

جمعه 17 مهر 1388 11:40 ب.ظ

نویسنده : روح الله اژدری
ارسال شده در: زندگی نامه شهدا ، خاطرات شهدا ،

هواگرم بود، گرمای شدید آن ظهر تابستان، شهر را به جهنمی‌ تبدیل كرده بود. پیر مرد، خسته و عرق‌ریزان از ساختمان نیمه تمام خارج شد و به دیوار تكیه زد. چشمهایش را بست تا شاید كمی‌ آرام شود. در همین حال دستی به شانه‌اش خورد و او را خود آورد. چشم كه باز كرد جوانی را كه دو سه روز قبل هم دیده بود، در مقابلش یافت. جوان گفت: «حاجی تو فكری! طوری شده؟» مرد به چهره مهربان، یونیفرم خاكی رنگ و پوتینهای جوان كه همیشه برق می‌زدند، نگاهی انداخت و گفت: «راستی، من هنوز اسم شما را نمی‌دانم.» جوان خود را معرفی كرد: «طمراس»- «من هم عباسم، سید عباس موسوی، راستش پول ما تمام شده، معمار و شاگردانش هم حاضر نیستند این ساختمان را كامل كنند.» طمراس گفت: «می‌خواهی من با آنها صحبت كنم؟» سپس به داخل ساختمان رفت و بعد از چند دقیقه بازگشت، خداحافظی كرد و از سید جدا شد. مرد هنوز در دریای ناراحتی و نگرانی خود غوطه‌ور بود كه معمار آمد و با صدای بلند گفت: «احمد علی را فرستادم سیمان بگیرد.» سید نیشخندی زد و پرسید: «با كدام پول؟!» معمار ادامه داد: «با همان پولی كه برادرزاده‌ات به ما داد. همان جوانی كه الان رفت.» سید چهره مصمم و مهربان طمراس را به خاطر آورد و با خود گفت: «ای كاش او واقعاً برادرزاده من بود

                                                  منبع: كتاب مرد یل




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 17 مهر 1388 11:46 ب.ظ