تبلیغات
حكایت آن كوچ سرخ - نان و تخم مرغ
شهادت تقدیری است كه در عرصه هستی و حیات یك ملت جریان پیدا میكند. امام خمینی (ره)

نان و تخم مرغ

جمعه 17 مهر 1388 11:45 ب.ظ

نویسنده : روح الله اژدری
ارسال شده در: خاطرات شهدا ،

پاییز تازه از راه رسیده و گرمای هوا هنوز بر چادر مدرسه حاكم بود. معلم نگاهی به بیرون انداخت و به بچه‌ها گفت: «موقع ناهار است. می‌توانید بروید بیرون، اما زیاد دور نشوید.» بچه‌ها از چادر بیرون رفتند. هر گروه جایی را انتخاب كردند و مشغول خوردن غذایشان شدند. الیاس و طمراس هم بغچه نان و تخم مرغ خود را گشودند تا ناهار بخورند. در همین حال، الیاس متوجه برادر كوچكش شد كه ساكت و خاموش به نقطه‌ای خیره مانده بود. پرسید: «چرا غذا نمی‌خوری ؟ طوری شده؟» طمراس پاسخ داد: «خداداد را نگاه كن! نان خالی می‌خورد.» برادر بزرگتر مكثی كرد و گفت: «چه كار كنیم؟» طمراس ادامه داد: «تو سرش را گرم كن، من كار را درست می‌كنم.» لحظاتی بعد الیاس در كنار خداداد نشست و از او پرسید: «حال پدرت چطوره؟» و او گفت: «خوب نیست، نمی‌تواند راه برود.» الیاس و خداداد مشغول صحبت بودند كه طمراس از پشت تخم مرغ خود را در بغچه خداداد گذاشت و فرار كرد. وقتی او چشمش به تخم مرغ افتاد، با تعجب گفت: «این دیگر از كجا آمده؟! مادر كه گفته بود فقط نان در خانه داریم!!» بعد به الیاس لبخند زد و ادامه داد: «شاید از كسی قرض گرفته باشد.» و هر دوی آنها خندیدند.

                                                          منبع :كتاب مرد یل



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -