تبلیغات
حكایت آن كوچ سرخ - به مادرم بگو
شهادت تقدیری است كه در عرصه هستی و حیات یك ملت جریان پیدا میكند. امام خمینی (ره)

به مادرم بگو

جمعه 17 مهر 1388 11:46 ب.ظ

نویسنده : روح الله اژدری
ارسال شده در: خاطرات شهدا ،

به مادرم بگو، دیگر لازم نیست مرا غسل دهند!» این را گفت و راه افتاد. صدایش كردم: «نرو، زخم دستت عفونی می‌شود.» خندید و با نگاهش اطمینان داد كه عفونت نمی‌كند. چند قدم كه رفت، دوباره بازگشت و تكرار كرد: «به مادرم بگو، لازم نیست مرا غسل بدهند، من غسل شهادت كرده‌اماز صحبتش هم ناراحت شدم و هم متعجب. حجم آتش دشمن بسیار زیاد بود. زمین می‌سوخت و آسمان ملتهب از شعله خشم دشمن، ذره‌ذره آب می‌شد. طمراس كه به خط رسید، خبر شهادت مرتضی جاویدی را به او دادند و او تنهاتر از همیشه با آن دست به گردن آویخته، ایستاد، ... فریاد زد، ... جنگید ... تا توانست به محور سر و سامانی دهد. بیسیم چی در تلاش بود كه با یاسر تماس بگیرد، اما پیش از برقراری ارتباط عازم بهشت شد. دیگر همه رفته بودند ... طمراس ماند و منصور. طمراس چشمانش را باز كرد و گفت: «منصور به بچه‌ها بگو آن تانكها را بزنند.» و خود مشغول شد: «یاسر، یاسر، احمد- یاسر، یاسر، احمد» ارتباط برقرار شد و او وضعیت كلی منطقه را گزارش داد. گفتند كه نیروی‌های كمكی به زودی می‌رسند. لبخندی بر لبانش نقش بست: «الحمد لله » دیگر خیال طمراس راحت شده بود چند لحظه بعد خمپاره‌ای سرگردان، راهش را یافت و در كنار طمراس فرود آمد. هنگامیكه منصور رسید، او به آسمان پر كشیده بود.

                                          راوی: علی فربان رضایی

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -